محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5958

تاريخ الطبرى ( فارسي )

جاى كم آب را بجويم ، تو جاى رفتن مرا دنبال كن . » گويد : برفت و وارد رود شد و جاى كم آب را جستن گرفت ، يك بار به طرف راست خويش انحراف مىيافت ، يك بار به طرف چپ خويش انحراف مىيافت و يك بار راست مىرفت ، من پشت سر وى بودم و او را دنبال مىكردم تا از رود گذشتيم . گويد : براى مردم چاچ دو هزار درم از او درآوردم ، براى حفر نهرى كه داشتند و در آغاز اسلام پر شده بود و مايهء زيانشان شده بود . به من گفت : « اى ابو عبد الله ، ترا با من چه كار است كه مال مرا براى مردم چاچ و فرغانه مىگيرى ؟ » گفتم : « اى امير مؤمنان آنها رعيت تواند و دور و نزديك در حسن نظر امام برابرند . » ديگرى گويد : وقتى معتصم به خشم مىآمد اهميت نمىداد كه كى را مىكشد و چه مىكند . از فضل بن مروان آورده‌اند كه گويد : معتصم از تزيين بنا لذت نمىبرد ، هدف وى محكمى بود . گويد : در هيچ خرجى ، چون خرج جنگ گشاده دست نبود . ابو الحسن ، اسحاق بن ابراهيم ، گويد : روزى امير مؤمنان معتصم مرا خواست ، به نزد وى رفتم ، جليقه اى مزين و كمر بند طلا و پاپوشى سرخ داشت ، به من گفت : « اسحاق ، خوش دارم با تو چوگان بزنم ، جان من مانند لباس من بپوش . » گويد : از او خواستم مرا از اين معاف دارد ، اما نپذيرفت . پس مانند لباس وى پوشيدم ، آنگاه اسبى براى وى پيش آوردند كه زيور طلا داشت و وارد ميدان شديم . وقتى لختى بزد به من گفت : « مىبينمت تنبلى مىكنى ، پندارم اين لباس را خوش ندارى . » گفتم : « اى امير مؤمنان چنين است . »